شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم / فرخی یزدی
شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا ؟
گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم !
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ي چشم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد !
خواندم افسانه ي شيرين و به خوابش كردم !
دل كه خونابه ي غم بود و جگر گوشه ي درد
بر سر آتش جور تو كبابش كردم !
زندگي كردن من مردن تدريجي بود !
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
-------------------------------------------
بس جان ز فشار غم به دوران کندیم
پیراهن صبر ، از تن عریان کندیم
القصه در این جهان بمردن مردن
یک عمر به نام زندگی جان کندیم
-------------------------------------------
عشق بازی را چه خوش فرهاد شیرین کرد و رفت
جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت
بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت
دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق
آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت
پیش از اینها ای مسلمان داشتم دین و دلی
آن بت کافر چنینم بی دل و دین کرد و رفت